سلام سلام...................
ايووولاااااااااااااا.............
اين جا كجاست قهوه خونست .................... نه بابا ........ چند وقت خونه نمي يايي همه چي رنگ دگر شده خواهيم بوده است................
اووووووووووههههههههههه.................
چه جالب..................
يه قانون مي گه بعد از سلام بايد بگي خوبيييييييي؟؟؟................
من خوبم تو بهتر تري......
حالا ديگه چه خبر......
من كه خيلي خبرا دارم......
در مورد تو نيست چرا رنگت پريد
آخ آخ آخ .... چشم.......... دوباره اين دماغ كميل رفت تو چشم من بد بخت .....
وللش.......... جوك رو بچسب: به مناسبت سال اتحاد ملي ترك و لر و كرد و رشتي همگي خرن.....![]()
![]()
![]()
مي بينم كه كم كم داريد دور هم جمع خواهد رفته است .............
ببخشيد من اينطوري شدم همش تقصير.............
اسمشو نميگم يه وقت پيداش نشه ................................................
راستي يه خبر ديگه من يه ايستگاه با سرگل فاصله داشتم.......... يعني اگر زودتر از مترو پياده مي شدم ميديدمش..... هر چند خيلي ازش خوشم مي ياد(شوخي كردم).... بي خيال عجب روزي بود خانوادگي رفتيم آذري ناهار و قليون..... خيلي خوش گذشت ولي حيف... هفته بعدش مصطفي آذري به رحمت خدا رفت ... يادم رفت ازش آدرس قهوه خونش تو اون دنيارو بگيرم.....
اي روزگار.......... عاشق ها رو تنها نذار........... تو كه دباره رنگت پريد گفتم نترس با تو كاري ندارم... عاشق شده بودي خوب حالا فارغ شو .... به قول معروف بابا طرف پريد.... ما كه هرچي تو مشهد گفتيم مواظب باش هوشيار باش نفهميدي حالا هم كه ديگه رفته ديگه غصه نداره....
چقدر فك زدم.....
فعلا..........

• خدا از من پرسيد: دوست داري با من حرف بزني ؟
• گفتم: اگر شما وقت داشته باشيد...
• خدا لبخندي زد و گفت: زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟
گفتم : خدای من ، دقايقی بود در زندگانيم که هوس می کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ديروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن لحظات شانه های تو کجا بود ؟
• گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت برمن تکيه کرده بودی ، من آنی خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستی . من همچون عاشقی که به معشوق خويش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم
• گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اينگونه زار بگريم ؟
• گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آيد عروج می کند ،اشکهايت به من رسيد و من يکی يکی بر زنگارهای روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنها اينگونه می شود تا هميشه شاد بود .
• گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی ؟
•گفت : بارها صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمی رسی ، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز از هر چه هست از اين راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسيد .
• گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟
•گفت : روزيت دادم تا صدايم کنی ، چيزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدايم کنی ، چيزی نگفتی ، بارها گل برايت فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برايم بگويی آخر تو بنده من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردی .
• گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندی ؟
• گفت : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم ، تو بازگفتی خدا و من مشتاق تر برای شنيدن خدايی ديگر ، من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگر نه همان بار اول شفايت می دادم .
• پرسيدم: چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟
• گفت: اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند، اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند ،اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند،اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند.
• سپس من سؤال كردم: به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟
• خدا پاسخ داد: « اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند، اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند،اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند، اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند، ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است، اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند، اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند، اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند.
• گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت ...
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....
• باافتادگي خطاب به خدا گفتم: از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم ، چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟
• خدا لبخندي زد و گفت: فقط اينكه بدانند من اينجا هستم
« هميشه»
پ.ن:
سلام.... نميدونم از چي بگم... اينقدر تو اين چند وقت ازم نپرسيدند كه چي به حال و روزم اومده كه ديگه دوست ندارم در موردش حرف بزنم.... يه جورايي از خودم بدم اومده... ميدونم پر از افكار منفي .... انرژي منفي و.... شدم....بي خيال.....گذشته ها گذشته.....
فقط اين رو بگم كه تو اين مدت سعي كردم تا اون جايي كه مي تونم هواي همه رفيقام رو داشته باشم نميدونم كه چه قدر موفق بودم ..... ولي..... بي خيال شايد سكوت بهترين راه براي من باشه.... الان كه دارم مينويسم خيلي حالم خوب نيست ..... برام دعا كنيد (اگه دوست داريد).... مهران جونم رو هم تو رو خدا اذيت نكنيد.... براش دعا كنيد .... همين... فعلنا خدا نگهدار...








